آخرین خداحافظی «بی‌بی سرور»

حاج احمد طراح و فرمانده عملیات آزاد سازی حلب بودند.تیر به ریه‌اش اصابت می‌کند و به ‏بیمارستان منتقل می‌شود.و در بیمارستان متوجه نمی‌شوند که تیر به ریه‌اش اصابت کرده و فکر ‏می‌کنند تیر فقط به دستش خورده است‎.‎
مدتی است از شکسته‌شدن این دل گذشته‌،هنوز قطره‌هایی از ‏اشک‌های آن روزها بر چشمانم نشسته،کجایی که به درد دلهایم گوش کنی،نیستی و من در ‏حسرت این لحظه‌ها نشسته‌ام،نیستی و من بیشتر از همیشه خسته‌ام در لابلای برگهای ‏زندگی،نیست برگی که از تو ننوشته باشم،نیست روزی که از تو نگفته باشم هزار سال هم که ‏بگذرد من در توهم حضورت نفس میکشم.من آن شانه‌هایت را می‌خواهم که پناهم بود.همان یک ‏وجب از شانه‌ات تمام دارایی‌ام بود.من آن دست‌های گرمت را می‌خواهم که یک عمر عبادت ‏نوشت.با آن نگاه مهربان و آن همه خوبی من بی تو طاقت ماندن ندارم.وقتی دیروز باران بارید،"آن ‏مرد در باران آمد" را به یاد آوردم،"آن مرد با نان آمد‏‎"‎،یادم آمد که دیگر پدرم در باران،با نانی در ‏دست،و لبخند بر لب،نخواهد آمد،دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگی‌اش،با زمین و تنهائیش،با ‏خورشید و نبودنش،به یاد پدر سخت گریستم،پدرم وقتی رفت سقف این خانه ترک بر میداشت،پدرم ‏وقتی رفت دل من سخت شکست.رفتی،به همین سادگی،ما ماندیم و حجم بزرگی از ماتم‌های ‏تلنبار شده در دل.ما ماندیم و همه آن حسرت‌هایی که تنها با یک در آغوش کشیدن می‌ریخت.ما ‏ماندیم و جای خالی کوچکی که بزرگواری پدری چون تو را به یادمان می‌آورد.‏
[ادامه روایت]

 

ما ماندیم و یک اندوه بزرگ.که ذره ذره اشک‌هایمان نه تنها این آتش را فرو نمی‌نشاند؛که سر بر ‏می‌آوردش‎.‎کاش می‌دانستم جمعه‌ای که دستت را به نشان خداحافظی فشردم آخرین بار است ‏که دستانت را گرم حس می‌کنم.کاش می‌دانستم تنها سه شب دیگر کنارت می‌آیم و دستانت را – ‏و این بار سرد‎- ‎به دست می‌گیرم.کاش این پرده‌ها نبود تا بار دیگر با سینه‌ای که نفس دارد در ‏آغوش بکشمت و ببوسمت.کاش می‌دانستم بار دیگر که می‌بینمت؛تو نمی‌بینی‌ام.نگاه تو را ‏شهادت می‌رباید.انگار ملائک تو را میان بوسه‌هایی که برای خدا فرستادم دزدیدند.چگونه توانستی ‏آن همه خاطره را در یک لحظه تمام کنی.همه را می‌بینم اما جز تو که خاطره‌ای شدی ماندگار برای ‏قلب‌هایی که منتظرت هستند.تو میان بودنت و یادت،یادت را برایمان گذاشتی و بودنت را افسانه ‏ساختی.و حالا همه شادمانی قلبی ما از این است که تو مهاجرا الی الله بودی و چه زیبا خودت ‏شهادتت را انتخاب کردی‎.‎
یک پدر،به مهربانی همه دنیا و یک همسر به وفاداری همه عهدهایش،امروز می‌خواهیم برایش ‏بنویسیم،گذری کوتاه و مختصر از زندگی سردار دلاور شهید حاج احمد مجدی.خبرنگار مشرق پای ‏صحبت‌های همسر شهید،خانم سرورالسادات اسدالله نژاد حسینی و به قول حاج احمد قصه ‏ما،«بی‌بی سرور» نشسته‌ است تا او برایمان از عاشقانه‌های همسرش بگوید.‏

 

سردار احمد مجدی متولد 46/2/1 در شهرستان زیبای دزفول بودند.زمان جنگ حاج احمد چهارده ‏سال بیشتر نداشتند و اندیمشک هم یک شهر جنگ‌خیز بود،هر بمبی که در شهر می‌زدند حال و ‏هوای حاج احمد را بیشتر می‌کرد برای به جبهه رفتن.‏
حاج احمد عزمش را جزم کرد تا به جبهه برود ولی هر چه تلاش کرد نتوانست،تا اینکه یک روز از ‏پنجره مینی‌وس به داخل ماشین رفت و از آن رفتن هشت سال در جبهه بود.یک سال قبل از ‏عملیات والفجر هشت به همراه تعدادی از همرزمان برای آموزش غواصی به یکی از پادگان‌های ‏اطراف اندیمشک اعزام می‌شود.در سرمای زمستان مجبور بودند لباس‌های سنگین غواصی را ‏بپوشند و وارد آبهای بسیار سرد شوند و به گفته خود حاج احمد وقتی از آب بیرون می‌آمدند ‏بستنی می‌خوردند تا بدنشان به آب سرد زمستان عادت کند.‏
عملیات والفجر هشت شدیدا مجروح می‌شود،و مجروحیت به قدری بالا بوده که او را در میان پیکر ‏شهدا قرار می‌دهند.و ایشان یک لحظه پلک‌هایشان را تکان می‌دهند و از صف شهدای والفجر ‏هشت جدا می شود تا در صف شهدای فدایی حضرت زینب(س) قرار بگیرد.بعد از ‏بهبودی مجروحیت دوباره به جبهه بر می‌گردد و تا پایان جنگ در مناطق حضور داشته است.در سال ‏‏76 ازدواج می‌کند و همزمان در قسمت عملیات لشکر بودند.و با اقوام لر،بختیاری،عرب کار ‏می‌کردند.فرمانده بسیار شوخ طبع بودند و با نیروهای خود بسیار شوخی می‌کردند.نیروها به ‏فرمانده می‌گویند : وقتی مردی همه ما از خوشحالی ذوق مرگ می‌شویم.و حتی یک قطره اشک ‏هم برایت نمی‌ریزیم.و اصلا ناراحت هم نمی‌شویم.و فرمانده به آنها می‌گوید من به گونه‌ای از بین ‏شما می‌روم که همه شما را عزادار خود می‌کنم.وقتی پیکر مطهر فرمانده را از سوریه آوردند،نه ‏تنها همه نیروهای فرمانده بلکه کل جمعیت اندیمشک عزادارش بودند و گریه می‌کردند.‏
آنچه فرمانده را از بقیه مردم بارز می کند خصوصیات اخلاقی و احترام به والدین است.وقتی در کنار ‏فرمانده کسی غیبت می کرد،فرمانده با لبخند همیشگی‌اش می‌گفت‌: همین حالا زنگ به صاحب ‏غیبت می‌زنم یا می‌روم حرف‌هایی که پشت سرش می‌زنید را کف دستش می‌گذارم و چندین ریز و ‏درشت هم اضافه می‌کنم تا جنگ جهانی سوم به پا شود.و بحث صحبت را در جمع عوض می‌کرد.و ‏حالا فرمانده با همه خلوصش رفته است،فرمانده‌ای که هیچ کس حتی همسایه‌ها نمی‌دانستند ‏ایشان درجه‌اش چیست و یا حتی پاسدار است.فرمانده با لبخند همیشه به لبش رفت،لبخند زیبایی ‏که دل خیلی‌ها را به دست می‌آورد.فرمانده‌ای که مدام در حال خواندن قرآن و زیارت عاشورا بود.و ‏حالا فقط صدای دلنشینش در گوش بی بی سرور و دختران خودنمایی می کند.فرمانده بسیار ‏مهربان،با دلی بدون کینه و کمک حال دوست و آشنا و غریبه،با اعتقادات راسخ برای همیشه رفت.و ‏بی‌بی سرور ماند و دخترانش زهرا و نیلوفر و یاد و خاطره حاج احمد،حاج احمدی که "عند ربهم ‏یرزقون " است.‏
 

همسر شهید: وقتی حاج احمد به خواستگاری من آمد،دوست داشتم ادامه تحصیل بدهم،برگه‌ای ‏که شماره تلفن حاج احمد روی آن نوشته بود را پاره کردم تا مادرم به آنها زنگ نزند،غافل از اینکه ‏مغازه پدر حاج احمد،کنار مغازه پدرم است و با هم ارتباط دارند..وقتی برای اولین مرتبه حاج احمد را ‏دیدم خیلی به دلم نشست،خیلی شیک پوش،مرتب،منظم،ته ریش،و در کل یک تیپ به روزی ‏داشت.و مهمتر از همه یک پاسدار بود،و من خیلی دوست داشتم با پاسدار ازدواج کنم.و این اتفاق ‏افتاد.و در 24 تیر سال 75 ما ازدواج کردیم.و در طول این سالها من به غیر از خوبی هیچ چیز از ‏حاجی ندیدم.‏
حاج احمد خیلی وقت بود که حال و هوای رفتن داشت،دو مرتبه رفت و برگشت.اما مرتبه آخر که ‏می‌خواست برود،حال و هوایش متفاوت بود.متفاوت‌تر از همیشه.گاهی اوقات عکس دوستان ‏شهیدش را که به سوریه رفته بودند و شهید شده بودند را می‌آورد و می‌گفت: بی‌بی سرور این ‏همرزم ما بود،خوشا به حالش به آرزویش رسیده است.با عکس شهدای مدافع حرم زندگی ‏می‌کرد،عشق می‌کرد و ما را هم در این عشق کردن سهیم می‌کرد.و حال و هوای ما را هم عوض ‏می‌کرد.سخنرانی سید حسن نصرالله را که در مورد شهادت بود را جزء به جزء برای من و دخترانم ‏تعریف می کرد،از لحظه‌ای که روح شهید از تنش جدا می شود و زیبایی و معنویات آن لحظات را ‏برای ما شرح می‌داد.و چقدر در آن لحظات آرام بود.آرامشی تا به ابدیت.می‌گفت: بی‌بی سرور ‏لباسی را که برای دفاع از عقیله بنی هاشم می‌پوشم را مطمئن باش در نمی‌آورم،و در راه دفاع از ‏اهل‌بیت رسول خدا (ص) شهید می‌شوم.هر کسی که در این راه قدم ‏می‌گذارد برایش برگشتی نیست،چرا که وقتی به سوریه میروی و مظلومیت حضرت زینب (س) و حضرت بی‌بی رقیه (س) را می‌بینی،دیگر پای برگشتن نخواهی ‏داشت.این جنگ،جنگ مکتب و دفاع از دین و شیعیان و مردم شیعه‌ سوریه است.مردمی که گرفتار ‏کافران شده‌اند.تاریخ تکرار شدنی است و امروز واقعه عاشورا تکرار شده است.‏
 

وقتی روز پروازش مشخص شد که برای آخرین مرتبه به سوریه برود،به منزل پدر و مادرش رفتیم و ‏مثل همیشه دست مادرش را بوسید و از آنها حلالیت طلبید.روز آخر با ماشین خودش ساعت 5 ‏عصر به اهواز رفت و ساعت 3 صبح دوباره به اندیمشک خانه خودمان برگشت.تا ماشین را به خانه ‏بگذارد.همرزمانش هم در یک اتوبوس پشت سر حاج احمد آمده بودند تا از آنجا با اتوبوس به تهران ‏بروند.آمد سوئیچ ماشین و موبایلش را به من داد و گفت‌: بی بی سرور از حالا به بعد اینها تقدیم ‏شما.گفتم‌: حاج احمد این حرف را نزنید.انشاالله به همین زودی برمی‌گردی و همدیگر رو ‏می‌بینیم.بگو بله،بگو بله می‌بینیم...‏
حاج احمد فقط نگاه به من کرد و نگفت بله،نگفت همدیگه رو می‌بینیم.گفت: بی‌بی سرور هر وقت ‏دلتنگ شدی با عکس‌هایم حرف بزن،من خیلی خوشحالم که دارم برای دفاع از حریم حضرت زینب(س) می‌روم.حاج احمد رفت و با خودش دل و عشق من را هم همراه خودش برد.تا ‏قبل از شهادتش هفته‌ای یک مرتبه بیشتر زنگ نمی‌زد.دوستان و همکاران به حاجی می‌گویند ما از ‏دل تو خبر داریم.که چقدر دلتنگ نیلوفر و زهرا هستی و ما میدانیم که تو چقدر دردانه‌هایت را ‏دوست داری.پس چرا هر روز به آنها زنگ نمی‌زنی؟ حاج احمد می‌گوید: من می‌دانم عاقبت من به ‏شهادت ختم می‌شود.نمی‌خواهم دخترانم به زنگ زدن من عادت کنند.‏
 

یکشنبه 11/11/94 شب بود،تلفن زنگ خورد.وقتی گوشی را برداشتم حاج احمد بود.با خوشحالی ‏گفت: سلام بی‌بی سرور،صدای سلام حاج احمد را که شنیدم انگار همه دنیا را به من دادند.خیلی ‏خوشحال شدم.گفتم: حاج احمد،دل من و دخترها برایت تنگ شده است.پس کی بر می‌گردی؟ ‏داروهای گیاهی (آویشن،گل گاو زبان،نعناع،نبات زعفرانی) را توی کیفش گذاشتم و گفتم خودت ‏بخور و به بقیه مدافعان هم بده.گفت : داروها را خوردم به هر رزمنده‌ای هم که دیدم دادم.آن داروها ‏تمام شده و خود ما هم در حال تمام شدن هستیم.و ادامه داد: بی بی سرور خودت می‌دانی که ‏چقدر دوستت دارم.امشب آخرین مرتبه‌ای است که با شما تلفنی صحبت می‌کنم.ما فردا از این ‏منطقه می‌رویم.و برای همیشه پرواز می‌کنیم.من دیگر نمی‌توانم به شما زنگ بزنم.مطمئن باش هر ‏جایی باشم دلم پیش شما و دخترانم است.بی بی جانم مواظب میوه‌های باغ زندگی‌ام باش.تولد ‏نیلوفر که 21 بهمن است و زهرا که 30 بهمن است را حتما بگیر و هدیه نیلوفر که تبلت وعده ‏داده‌ام را حتما برایش بخر.‏
هر چه حرفهایش را بیشتر گوش می‌دادم.بیشتر دلم می‌لرزید.با اشک در چشم و بغض در گلو ‏گفتم: احمد جانم حرف از رفتن نزن،برای عید نوروز منتظرت هستم.اما حاج احمد از همه جا و همه ‏چیز دل کنده شده بود.با خنده گفت: بی بی سرور اگر عمری باقی ماند،بر می‌گردم.اما در حال ‏حاضر دفاع از حرم حضرت زینب(س) مهمترین کار و وظیفه من است.و خداحافظی ‏کرد و از آن روز به بعد اضطراب و دلهره‌ای عجیب همه وجود من را گرفت تا خبر شهادت حاج احمدم ‏را به من دادند.‏
 

حاج احمد طراح و فرمانده عملیات آزاد سازی حلب بودند.تیر به ریه‌اش اصابت می‌کند و به ‏بیمارستان منتقل می‌شود.و در بیمارستان دکترها متوجه نمی‌شوند که تیر به ریه‌اش اصابت کرده ‏است و فکر می‌کنند تیر فقط به دستش خورده و بادگیری که تن ایشان داشته جراحت ایشان ‏مخفی می‌شود و خونریزی زیاد باعث شهادتش می‌شود.و 13 بهمن 94 حاج احمد من به آرزوی ‏چندین و چند ساله‌اش رسید و آسمان‌نشین شد.‏

منبع:گروه جهاد و مقاومت مشرق‎ -‎‏ مشرق نیوز




مطالب مرتبط :
:: گزارش تصویری از تشییع شهید مدافع حرم سردار حاج علی محمد قربانی(اندیمشک-بنوارناظر-اهواز)
:: وصیتنامه کامل شهید مدافع حرم سردار احمد مجدی و دست نوشته شهید
:: نظر رهبر انقلاب درباره شهدای مدافع حرم در شماره جدید خط حزب‌الله
:: گزارش تصویری از تشییع شهدای مدافع حرم اندیمشک(شهید مجدی،شهید حاجیوند الیاسی)


برچسب ها :
روایت فرمانده عملیات آزادسازی حلب ,  شهید مدافع حرم حاج احمد مجدی ,  روایت فرمانده عملیات آزادسازی حلب شهید مدافع حرم حاج احمد مجدی ,  شهید مدافع حرم سردار حاج احمد مجدی ,  سردار احمد مجدی ,  شهید مدافح حرم اندیمشک ,  اندیمشک , 

نوشته شده در دوشنبه 10 خرداد 1395 ساعت 05:01 ب.ظ | آخرین ویرایش در سه شنبه 11 خرداد 1395 ساعت 03:04 ب.ظ