من دریک خانواده ی مذهبی بزرگ شدم خانواده ی مادری ام همه چادری هستند امّا ‏خانواده ی پدریم بعضی از دختران با مانتو و پوشش امروزی ظاهر می شوند.پدرم ‏حساسیت خاصی نسبت به پوشش و چادر دارد امّا زمان انتخاب چادر به عهده ی خودم ‏گذاشته بودند‎.‎
کلاس اول راهنمایی بودم که اولین روز مدرسه با چادر رفتم وآن هم یک دلیل داشت،یک ‏دوست صمیمی داشتم که از اول ابتدایی صمیمیت خاصی بینمان برقرار بود قبل از رفتن به ‏مدرسه به من گفته بود که قرار است چادر بپوشد من که آن روزها در آن سن معنای واقعی ‏چادر را نمیدانستم بهتر است بگویم به تقلید از دوستم برای اینکه وقتی با هم هستیم ‏شبیه هم باشیم چادر پوشیدم خانواده ام مخالفتی نداشتند امّا عمه هایم سخت جبهه ‏گیری کردن که تو سنت پایینه برای چی انقدر خودتو محدود کردی و‎ …‎[ادامه متن]

من کاری به این حرفا نداشتم پوشیدن چادر خصوصاً درآن دوران که کمتر کسی را با چنین ‏پوششی می دیدم برایم لذّت خاصّی داشت که باعث می شد خیلی راحت از کنار نیش و ‏کنایه ها عبور کنم‎.‎
و به همین شکل گذشت تا سال سوم راهنمایی که آخرین سالی بود که درکنار بهترین ‏دوستانم قشنگترین لحظات بندگی را تمرین می کردم‎..‎
سال اول دبیرستان من بودم و یک مدرسه جدید و دوستان جدید‎…‎
واااای خداااای من.. یک لحظه غفلت.. یک لحظه تردید... چه میکنه با آدم…. شنیدین ‏میگن‎:‎‏«نیش دوست از نیش عقرب بدتر است/پس بزن عقرب که دردش کمتر است» دقیقاً ‏بلایی سرم اومد که تازه به معنای واقعی این عبارت پی بردم‎..‎
بله! رفتن به دبیرستان جدید همانا و آشنایی با دوستان ناباب همان.‎
منی که چقدر از نگاه با نامحرم وهم صحبتی با آنان فراری بودم و چه حساسیت هایی به ‏رابطه های آنچنانی داشتم کارم به جایی رسیدکه همزمان با دو تا پسر دوست شدم و ‏خیلی راحت آن همه عفت و حجب وحیا را زیر پا گذاشتم.نمیدانم به چه قیمتی،فقط میدانم ‏تاوان یک لحظه غفلت و دل سپردن به هوا و هوس بود‎.‎
دیگر از آن حجاب و چادر سرکردن واقعی خبری نبود؛ آرایش آنچنانی،شال یا مقنعه یک متر ‏عقب رفته و … غافل از زشتی کارم روز به روز بدتر میشدم،نمازم آخروقت شده بود و حتی ‏اگر هم قضا میشد اهمیت چندانی برایم نداشت‎..‎
تا اینکه آن روز رسید‎..‎
روزی که یک شبه همه ی زندگیم را دگرگون کرد‎..‎
ایّام فاطمیّه بود که من بی تفاوت مثل دیگر روزها سرگرم کارهای اشتباهم بودم از جمله ‏قرار با نامحرم
قبل از اینکه بگویم چه اتفاقی افتاد این را توضیح بدهم که پدرم به شدت مذهبی و تعصبی ‏بودند و من خانواده بااعتباری داشتم مخصوصا که شغل پدرم شرکتی بود و خیلی ‏حساس.خلاصه اگر پدرم متوجه این جور روابطم می شد حتما مرا از خانه بیرون می کرد و ‏نمی دانم چه بر سر خودش می آمد‎…‎
این ها را می دانستم اما نمی دانم چرا همه چیز برایم عادی شده بود انگار مطمئن بودم ‏هیچ چشمی مرا نمی بیند اما آن روز یکی از دوستان قدیم ( البته نه صمیمی،دورادور ‏سلام وعلیکی داشتن) مرا با پسری دید
واااای آن روز… همه ی آبروی چندین و چندساله ام در خطر بود‎…‎
انگار تازه متوجه زشتی کارم شده بودم‎…‎
وااااای،آن روز هزار بار مردم و زنده شدم تا شب شد
شب شهادت حضرت زهرا بود‎…‎
خودم در خانه تنها بودم یکی ازهمسایه هایمان روضه داشت خانواده ام رفته بودن روضه‎…‎
من هم توی حیاط نشسته بودم تا مداحی و روضه خوانی شروع شد.مداح روضه می خواند ‏و من هم پشت در نشسته بودم باهرقسمت روضه اشک میریختم و ضجّه میزدم‎…‎
تا اینکه مداح اشاره کرد به لحظه ی سیلی‎ …‎
انگار یکی تو ذهنم بهم میگفت که تو هم یکی از اونها هستی تازیانه زدی به صورت زهرا ‏خجالت بکش‎..‎
شدیداً گریه ام گرفته بود سرمو گذاشتم رو زانوهام‎…‎
خودم تنها بودم بهترین فرصت برای خلوت عاشقانه با خدا بود‎…‎
رفتم وضو گرفتم و سجاده ی بندگی ام رو پهن کردم نشستم روی سجاده و تا تونستم ‏اشک ریختم و با بی بی دردل کردم خانوم رو قسم می دادم به چادر خاکیش, به صورت ‏نیلیش که آبرومو حفظ کنه که دیگه نذاره گناه کنم‎..‎
همون شب بود که نذر کردم و به بی بی قول دادم اگه آبرومو پیش خانوادم حفظ ‏کنی،ضامنم بشی پیش خانوادم سرافکنده نشم قول میدم این چادرمشکی رو که برای ‏دختران مسلمان به یادگار گذاشتی تا عمر دارم از سرم درنیارم و یه چادری واقعی بشم
نمیدونم چرا یه دفعه این نذر به ذهنم رسید شاید خواسته ی خود بی بی بود ‏نمیدونم.ولی نذر کردن من همانا و اجابت به موقع حضرت زهرا همان‎..‎
همان شفاعتی که منتظرش بودم یک شبه،شب شهادت مادر, در آن خلوت عاشقانه با خدا ‏شامل حالم شد دلم آروم شد و من از این رو به آن رو شدم ‏‎.‎
لحظه ای که همه آبروی چند ساله ام را در خطر می دیدم با ستّارالعیوبی خدا و به ‏وساطت مادرم حضرت زهرا برای همیشه پرونده اش بسته شد و من از همان لحظه دیگر ‏آن آدم سابق نبودم،شدم یک دختر چادری واقعی که همه برای محجبه بودنش او را الگو ‏می گیرند‎ .‎
دیگر با آن جوراب های نازک و مانتوهای کوتاه و مقنعه های گشاد برای همیشه ‏خداحافظی کردم.خیلی حواسم جمع تر شده بود.به مرحله ای رسیده بودم حتّی اگر ‏آستین مانتویم بلند بود تا ساق دست نمی گذاشتم خیالم راحت نبود.کفش هایم از حالت ‏پاشنه دار و صدادار به کفش های راحتی و بی صداتبدیل شده کردم و آرایش های غلیظ و ‏عطرو ادکلن های تند وتیز رو برای همیشه کنار گذاشتم‎.‎
خیلی ازنگاه ها نسبت به من بهت آور شده بود حتی مادرم هم خیلی در برابرم جبهه می ‏گرفت مثلا می گفت تو که آستین مانتوت بلنده برای چی ساق می پوشی؟ و خیلی ‏ازحرفای اینچنینی از اطرافیان‎…‎
چند خواستگار داشتم که از لحاظ شغلی و مالی امتیاز ویژه ای داشتند اما یکی ‏ازشرایطشان این بود که من گه گاهی بامانتو بیرون بروم اما من به شدت مخالفت کردم و ‏جواب منفی دادم و همین باعث دلخوری شدید بین من و خانواده ام به خصوص مادرم شد‎..‎
یه روز یکی ازهمکلاسی ها ازم پرسید فلانی تو که اینجوری نبودی چی شده یه دفعه ‏عوض شدی؟ گفتم که هیچی نپرس که یه رازه… ازطرف فامیل هم به شدت مورد انتقاد ‏بودم چون درعروسی های آنچنانی که همراه با رقص و موسیقی های حرام بود شرکت ‏نمی کردم.همین عامل باعث شده همه جبهه بگیرن و مدام گذشته ام رو به رخم بکشن ‏وقتی از گذشته ام بهم می گفتند انگار آتیشم میزدن از نظر روحی خیلی زجر می کشیدم ‏اما خب به انتخاب راه درستم ایمان داشتم‎.‎
خیلی تلاش کردم که اعتماد خانواده ام رو به خودم جلب کنم مخصوصا با انتخاب دوستان ‏خیلی خوب و محجبه و درس خواندن به طور جدی به حدی معدلم به مرز۲۰ رسید و نمازاول ‏وقت و در همه حال خیلی از خدا کمک می خواستم.حقیقتش با سرزنش هایی از جانب ‏خانواده و فامیل که عذابم میداد به نظرم زمان زیادی برد تا تونستم جایگاه جدیدم رو در ‏خانواده تثبیت کنم اما بالاخره تمام شد و با اطمینان می گم آن سختی ها ارزشش را ‏داشت‎.‎
من تصمیم داشتم اگر تا آخر عمر آن سختی ها ادامه پیدا کند هم از تصمیم خودم برنگردم ‏اما به مرور همه ی نگاه ها عوض شد نه اینکه عادی شود نه! باور کنید خدا چنان آبرویی ‏به من داد که تبدیل به فرشته ای شدم که زبان زد خاص و عام است‎…‎
الآن ۵ سال از توبه ی آن شب می گذره و من هر شب خدا رو به ستارّالعیوبی اش قسم ‏میدم که پرده از اعمال زشتم برنداره و مراقبم باشه تا زمانی که روز محشر با لبخند رضایت ‏حضرت زهرا سلام الله علیها روبه رو شوم؛ با مهر تأیید بر اعمالم که من هم شیعه ی ‏واقعی و امانتدار خوبی برای ارثیه اش بوده ام‎…‎

منبع‎ : ‎باشگاه خبرنگاران جوان




مطالب مرتبط :
:: حجاب در آیات قرآن


برچسب ها :
معجزه حجاب ,  حجاب و عفاف ,  حجاب و حیا ,  عفت و حیا ,  دختر و ... ,  ماجرای دختری که ,  دختر و حجاب , 

نوشته شده در پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 ساعت 02:13 ب.ظ | آخرین ویرایش در پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 ساعت 03:03 ب.ظ